تبليغاتX
آدم با گذشتی بود.....از منم گذشت


آدم با گذشتی بود.....از منم گذشت

فاصله میان من و تو....نگاهی ست که از من دریغ میداری و دستانیست که محکوم به لمس وجود دیگریست

خسته است دلم در این لحظه ،گرفته است دلم ،همین دل در هم شکسته بی احساس تر از همیشه ام،غم آمده و به دلم نشسته غم آمده و اشکم را در آورده کسی نمیداند من چه حالی دارم، کسی نمیداند من چرا اینگونه پریشانم کجاست آن آغوشی که به آن پناه ببرم ، کجاست آن دستهایی که مرا نوازش کند ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ، مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند ، کجاست کسی که فریاد پر از غمم را بشنود و این سکوت غم زده را با حرفهایش بشکند ، مرا آرام کند ، قلبم را با مهر و محبتهایش آشنا کند کسی که نمیشنود حرفهای مرا در این لحظه ، حالا آن کسی که میخواند حرفهایم را در این لحظه نمیبیند اشکهای مرا ، حس نمیکند درد این دل تنهای مرا نمیتوانم قلبم را به کسی بسپارم ، بهتر است مثل این لحظه ،از درد خویش بنالم قلبم را بسپارم به کسی که بشکند آن را ، یا به جای آرامش آزار دهد این قلب بی گناهم را نمیگردم دیگر هیچ جای دنیا به دنبال یک قلب باوفا نیست ، هیچ جا ، حتی اینجا ، یک دل با وفا نیست صداقت ، نیست آن کسی که عشق را درک کند و معنی آن را بداند وقتی نیست دلی باوفا ، نیست دیگر کسی که آرام کند دل غمگینم را خسته ام ، باز هم مثل همیشه من هستم و قلب شکسته ام نوشته ام تا درک کنی ، ای تو که مثل من ، همصدا با غمهای منی نوشته ام تا نگردی دنبال وفا ، وفا نیست دیگر در این دنیا نیست دیگر دلی که عاشق باشد ،نیست دلی دیگر که قدر عاشقی را بداند من که تمام دنیا را گشتم و ندیدم ، اینک هم با قلبی شکسته مدتهاست که با تنهایی رفیقم ، هنوز هم به حال این دل خویش میگریم بی آنکه کسی ببیند اشکهایم را ،بی آنکه کسی بشنود درد دلهایم را بی آنکه کسی درک کند احساسات پاک من را ، بی آنکه کسی بیاید و دستهایم را بگیرد و مرا آرام کند ، کجاست آن قلبی که حال مرا از این رو به آن رو کند! کجاست آن کسی که مرا باور کند…
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391| ساعت 22:1| توسط pari|

 

از پشت فرسنگها فاصله سلام ٬آمدم...


اما این بار آمدنم رنگ دیگریست! رنگی از جنس رویای


تنهایی...!!آمدم ولی نه برای ماندن. بلکه برای تنها بودن!...



مثل تو که هیچگاه آمدنت از جنس ماندن نبود!و...


و فراموش شدند!!!می روم و برای همیشه در حوالی رویاهای

تنهایی خودم در دوردست می مانم ٬


همانجا که عشق رنگی از هزار رنگ دارد ...رنگی از جنس غم

...رنگی از جنس اشک ...و در آخر رنگی از جنس تنهایی!...


میروم و به تو قول خواهم داد ٬هیچگاه جای خالی حضورم را

احساس نخواهی کرد!


می روم.....مثل تو که روزهاست رفته ای وفقط رویای بودنت در

این حوالی زنده است!!!حالا دیگر خوب می دانم آرزوی آمدنت


را هم مثل سکوت زلال چشمهایت به گور خیالهای محال


خواهم برد.اما دیگر به بیقراریه این دل تنها...



من همه ی این سالها آمدم واز همه سراغ سادگیت را گرفتم...


اما جز تنهایی چیزی نصیبم نشد...از هرکسی که سراغت را


گرفتم آدرس کوچه ی تنهایی دلم را دادند.


همه دیگر می دانند  جای تو در دلم هست...اما چه

دلی؟...دلی تاریک و تنها...


اما دیگر تو نبودی و در تنهاترین لحظات زندگیم ٬ این دل تنها رو


تنها گذاشتی...تو انگار همراه آن خنده ی آخرین برای  همیشه


رفتی به جایی که دیگر ...


دست خیال و خوابم حتی به گرد نگاه هایت نرسید ....مهم

نیست....


مهم نیست که دلت به هوای دیگری می تپد مهم این است که

من تنهایم آنهم فقط به خاطر تو...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390| ساعت 21:44| توسط pari|


سهم من از شب یلدا

 

شاید قصه ای از غصه...

 

انار سرخی که پر از دلتنگی ست

 

غم هایم بلند همانند شب یلداست

 

شب یلداست

 

دلم در خواب پروانه شدن بود

 

ولی افسوس

 

دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت

 

و من نالان...!

 

کنار سفره ای از عشق خالی

 

شبی مأیوس و سرگردان دارم امشب

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390| ساعت 19:35| توسط pari|

 

بی بهانه سلام

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم .

اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم . جای تعجب نیست یک دیوانه دارد

با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی .

ای وحی محض ٬ الهام تمام ٬ ای خود حقیقت ٬ ای سوال همه جواب ها و ای جواب همه سوال ها ٬

زمستان است ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز ٬ دیروز آسمان به دخترکی معصوم

که رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند ٬ نقل های سپید

بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزو هایش را گل داده ببیند . دیروز

باران هم بارید و من به یاد درس لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندنم تا او بیاید .آن وقت ها

می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم

گمشده ام کیست و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه دیوانگی ست ببخش ٬ تو نیامدی .

می دانم قرار نبود بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست .

راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست ؟

این گونه نگاهم نکن ٬ دلم را می گویم . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق

کنی و باز تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود .

راستی چه حکمتی ست که من بیشتر ٬ غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟! نه فکر کنی که

خورشیدی ٬ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .

اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روز ها بروی ٬ در حقیقت تو هیچوقت نمی روی که قرار باشد

بیایی .

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین

تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندن ست و تو رفتی که بمانی و ماندی ٬ آن قدر ماندی و از

آن سوی دور دست های مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم . آن قدر بی پاسخ

گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمی دانم به خاطر که ٬ شاید به خاطر خودت

برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خود نمایی می کند کلی

غنیمت است . بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان ٬

به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند ٬

یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد ٬ بمان .

اما لااقل بگو ٬ بنویس ٬ نقاش کن یا اشاره کن که به خاطر او مانده ای ٬ منت چشمان تو هم عالمی دارد

مافوق عالم رویا . . .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390| ساعت 16:19| توسط pari|

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند . شکست نه برای پنهان کردن است و نه برای پنهان شدن.


میگویند از صبح بنویس ٬ از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ٬ باران پنجره چشمانم را شسته است . همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ٬ اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ٬ که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است .

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید .

سقف اعتماد تعمیری ست ٬ مدام چکه میکند ٬ آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست ٬ نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست ٬ تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را میسوزاند .

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ٬ اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید ٬ اعتراضی نیست کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضی است . خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست ٬ می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت است ٬ بی علاج است ٬ دانستنش آدم را کم کم می کشد ٬ گریه شبانه می آورد ٬ اما همین است خبر کاملا ناگوار است اون یکی رو جز من داشت .

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ٬ گریه میکنم با شکوه ٬ مثل اقیانوس ٬ بلند مثل اورست ٬ او نمی شنود و نمیداند که ماه ٬ خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :

چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390| ساعت 18:42| توسط pari|

تا تو رفتی همه گفتند


که از دل برود هر که از دیده برفت


ودر آن لحظــــه ی ناباوری و غصـــه ی من خندیدند. . .


و تو ایـــــــ کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفاف


ماهی ســــــرخ تو زندست هنوز...


ودر این کلبه ی سرد. . . یادگار تو به جاست


و تو ای کاش می آمدی و می دیدی


"که از دل نرود هر که از دیده برفت".

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390| ساعت 22:43| توسط pari|

سلام عشق دیروز و افسوس امروز من
سلام خاطرات و یادگار سینه پر درد من
باز هم دل بی تاب توست و میخواهد با به قلم آوردن گذشته کوتاه خود بار سنگین غم را از دوش خود بکاهد .همسفر مهتاب من هنوز هم با روزهای اول تفاوتی نکرده ام نمی دانم چرا میگویند خاک سرد است و فراموشی به وجود میآورد،نمیدانم چرا میگویند گذر زمان خود به خود اثرش را بر انسان داغ دیده میگذارد،نه تو از ذهن من فراموش شدی نه گذر زمان عشقم را نسبت به تو سرد کرد،تنها گذر زمان ناله هایم را به سکوت بخشید ،تنها گذر زمان وادارم کرد تا صبر کردن را بیاموزم ولی بی تابی همچنان هست ولی با دیدن سنگ مشکی که اسم زیبای تو بر آن نقش بسته دل میسوزد و قلب بیش از پیش تنهائیش را حس میکند .آری همسفر مهتاب من هنوز هم به یادتم چه خوش روزگاری که با تو سپری شد.کاش می شد تو را در رویا ملاقات کرد،کاش میشد باز هم نفسهایم را می شمردی و منزلگاه خود که قلب من بود را ترک نمیگفتی.حق با توست ( زندگی دفتریست برگ برگش خاطره،،از برای هر نفس باشد او یک منظره ) آری همسفر مهتاب من چقدر زیبا گفتی ولی چرا باید من در زندگی دفتر باشم و تو برگ برگش را برایم رقم بزنی و به خاطرات بپیوندی .فرشته در خاک خفته من از دنیای خود بگو ؟آنجا هم بی وفایی دارد آنجا هم دلتنگی هست،آنجا هم عشق هست ،هر چه هست میدانم از این دنیای خاکی ما که در آن نقش بازی میکنیم بهتر است،خود در این دنیا بوده ای و میدانی آری همسفر مهتاب من هنوز هم در این دنیای ما ظلم هست،فقر هست،تنهایی هست،عشقهای منجر به شکست هست،جنگ خون و خونریزی ناله گریه غم افسوس سکوت در این دنیای خاکی ما هست ولی با همه تلخیهایش عشقهای پاکی هم وجود دارد که در قلبهای اکثریت ما انسانها موج می زند.عشق به پدر و مادر،عشق به همسر و فرزند،عشق به هم نوع و چه خوش سعادت کسی که عشق به پروردگارش را بیش از عشقهای کره خاکی در قلب خود بها داده. پروردگارا میگویند خداوند در قلبهای شکسته جای دارد ،خداوندا آرزوهایم را خود میدانی هر طپش قلبم در دست توست روزگار بر اراده توست ،پروردگارا تلاش و انتظار از آن من ،روزی و مصلحت از آن تو،خداوندا عشق را در قلب من به خود افزایش ده و راه رسیدن به خود را به من بیاموز.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390| ساعت 16:56| توسط pari|

 

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد/ چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت/ آه ازآن مست که با مردم هشيارچه کرد
اشک من رنگ شفق يافت زبي‌مهري يار/طالع بي‌شفقت بين که دراين کارچه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر/ وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب / نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي/ کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت / يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390| ساعت 20:22| توسط pari|

http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/normal_2co2zo8.jpg

دیگر برای گفتن بهانه نیست!

خشک است گلوی حرف های هر روزی !

از چه بگوییم ؟

از عشق ؟

از امید ؟

از روزهایی که در فرار می گذرد ؟

از چه بگوییم؟

از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟

یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟

در پی چه باشیم؟

آینده ای نامعلوم؟

حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟

کدام ؟

تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!!

با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ...

کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...

کاش ...

 


نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390| ساعت 16:16| توسط pari|

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

 

خدایا .. چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ... چه دقیقه ها که حضورت را

 

فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه

 

موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ... چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و

 

توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه

 

کاری کردی که به صلاح من است ... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم

 

دادی... وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی

 

 

 

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه

 

های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه... اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو

 

چشیدم ... وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و

 

فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر

 

همه چیز ممنون..... خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390| ساعت 15:26| توسط pari|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت